تبلیغات

احســـاس صورتــــــی

بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشــــــــــــق دیوانه که بودم....

...

یادم آید تو به من گفتی:

«از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظرکن ،

آب ، آیینه عشق گذران است ،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ؛

باش فردا ، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن!»

با تو گفتم: «حذر از عشق؟» ندانم

سفراز پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

...

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.


رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...


بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!



سه شنبه 25 بهمن 1390 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin


Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگر