تبلیغات

احســـاس صورتــــــی

سر خود را مزن این گونه به سنگ

دلِ دیوانه ی تنها! دلِ تنگ!

 

منشین در پس این بهتِ گران

مَدَران جامه ی جان را، مَدَران!

 

مکن ای خسته، درین بغض درنگ

دلِ دیوانه ی تنها، دلِ تنگ!

 

پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی ست

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی ست

 

دیدی، آن را که تو خواندی به جهان یارترین

سینه را ساختی از عشقش، سرشارترین

آن که می گفت منم بهر تو غمخوارترین

چه دلازارترین شد! چه دلازارترین!

 

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند،

نه همین در غمت این گونه نشاند؛

با تو چون دشمن، دارد سر جنگ!

دلِ دیوانه ی تنها، دلِ تنگ!

 

ناله از درد مکن

آتشی را که در آن زیسته ای، سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان

راهِ عشق است که همواره شود از خون، رنگ

دلِ دیوانه ی تنها، دلِ تنگ!



"فریدون مشیری"




جمعه 6 مرداد 1391 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin


Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگر