تبلیغات

احســـاس صورتــــــی

روزی که با مَنَش سخنی جز وفا نبود

محبوب من، به من، ز وفا داد یادگار

گلدان میخکی به دل افروزی بهار

 

میخک نبود، آیت روی بهشت بود

هر برگ آن ز لطف و طراوت حکایتی

گل ها همه به دلبری و حسن آیتی

هر گل به دلربایی اردی بهشت بود

 

خرداد و تیر و آذر و سرمای سخت دی

پیوسته غچه کرد و درخشید و باز شد

دل از بهار و باغ و چمن بی نیاز شد

هر غنچه داشت غنچه ی زیباتری ز پی

 

می کرد جان مواظبت از یادگاریش

دیگر نمی کشید مرا گل به بوستان

عمری چراغ خانه ی من بود و دوستان

در حیرت از مقاومت و پایداریش

 

 

پیمان شکست یار و به عهدش وفا نکرد

من انتظار عاطفه از گل نداشتم

آواره سر به کوچه و صحرا گذاشتم

غم، با روان من چه بگویم چه ها نکرد!

 

افسوس بر جوانی و بر زندگانی ام

اندوه زندگانی ام از یاد رفته بود

اندوه من، جوانی ام بر باد رفته بود

دیگر چه سود زندگی بی جوانی ام

 

دیگر ز فرط رنج نمی رفت پای من

بیچاره هر که گشت فدای وفای خویش

آزرده خاطر آمدم اندر سرای خویش

در روی میز، آه چه دیدم خدای من:

 

در سایه روشن غم و اندوه شامگاه

در زیر نور سرد و غم انگیز ماهتاب

در تنگنای حسرت و نومیدی و عذاب

در دامن سکوت عمیق شب سیاه

 

پژمرده تر ز بخت من و روزگار من

پژمرده بود میخک من یادگار او

افسرده چون خزان گل همچون بهار او

افسرده تر ز من که خزان شد بهار من

 

 

"فریدون مشیری"

 




دوشنبه 9 مرداد 1391 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin


Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگر