تبلیغات

احســـاس صورتــــــی

خدایا!

نه شناخت تو را توان، نه ثنای تو را زبان.

نه دریای جلال و کبریای تو را کران.

پس تو را مَدح و ثنایْ چون توان؟

تو را که داند، که تو را تو دانی تو، تو را نداند کس، تو را تو دانی بس.


الهی!

نزدیکِ نَفَس های دوستانی! حاضر دلِ ذاکرانی!

از نزدیک نشانت می دهند، و برتر از آنی!

و از دور می جویند، و نزدیک تر از جانی!

ندانم که در جانی، یا جان را جانی! نه اینی و نه آنی!

جان را زندگی می یابد، تو آنی!


الهی!

همه از تو ترسند و من از خود؛

از تو، همه نیکی دیده ام و از خویش، همه بد.


الهی!

در سر گریستنی دارم دراز! ندانم از حسرت گریَم یا از ناز!

گریستن از حسرت، بهره یتیم و گریستن شمع، بهره ی ناز!

از ناز گریستن چون بود؟ این قصه ایست دراز!


الهی!

این سوزِ ما امروز دردآمیز است!

نه طاقت به سر بردن و نه جای گریز است!

این چه تیغ است که چنین تیز است؟

نه جای آرام و نه رویِ پرهیز است!


الهی!

از بدِ سزای خود در دردم، و از ناکسی خود به فغان؛

دردم را درمان ساز، ای درمان ساز همه ی دردمندان.

ای پاک صفت از عیب! ای عالی صفت از شوب!

ای بی نیاز از خدمت من! ای بی نقصان از حسابَت من!

من به جای رحمتم ببخشای بر من!

اسیر بند هوای خویشم، بگشای مرا از این بند.


الهی!

نه در بندم و نه آزادم! از خود رنجور و از تو دلشادم!

از زندگانی خود در عذابم! گویی که بر آتش کبابم!

نه خورد پیدا و نه خوابم! در میان دریا، تشنه ی آبم!

از آنکه از خود در حجابم، منتظرم تا کِی رسد جوابم!


الهی!

به حُرمت آن نام که تو خوانی، و به حُرمت آن صفت که تو چنانی!

دریاب که می توانی!


الهی!

گفتی کریمم! امید بدان تمام است.

تا کَرَم تو در میان است، نا امیدی حرام است!

 

 

"برگرفته از مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری"

 




یکشنبه 26 خرداد 1392 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin


Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگر