تبلیغات

احســـاس صورتــــــی

:و چنین گفت خدا

 

!نازنینم آدم

...با تو رازی دارم

!اندکی پیشتر اَی

اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش

...
زیر چشمی به خدا می نگریست

محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست

.نازنینم اَدم!!. قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید

!یاد من باش ... که بس تنهایم

...بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید

:به خدا گفت

من به اندازه ی

من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه

به اندازه عرش ..نه ....نه


من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم

اَدم ،.. کوله اش را برداشت


خسته و سخت قدم بر می داشت

راهی ظلمت پر شور زمین

طفلکی بنده غمگین اَدم

در میان لحظه ی جانکاه ، هبوط

زیر لبهای خدا باز شنید

نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من

نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت

که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش

نازنینم اَدم .... نبری از یادم

 

 





چهارشنبه 12 تیر 1392 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin


Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگر