تبلیغات

احســـاس صورتــــــی

 

در هوای سحرم حال و هوای دگر است

هرچه دارم، همه از حال و هوای سحر است

 

نازپرداز طراوت، همه جا در پرواز

مهربانوی لطافت، همه جا در گذر است

 

سحرم با طرب آید كه: نوید ظفرم

سحرم بال و پر آرد كه: زمان سفر است!

 

بوی یاس آرد و گوید كه: تو را هم نفس است

عطر عشق آرد و گوید كه: تو را راهبر است!

 

من، سبكبال تر از چلچله پرواز كنم،

گرچه پایم، همه در خاك، به زنجیر، در است.

 

سفر عالم جان است و جدایی از خویش،

نه از آن گونه سفر هاست كه در بحر و بر است

 

هر طرف بال گشایم، همه جا چهره ی دوست،

پاك چون پرتو خورشید، به پیش نظر است

 

هر دو بازوی گشوده ست به سویم كه: تو را

گرم تر از دل و جان بر سر این سینه سر است

 

هر دو بازوی گشایم به هوایش، كه: مرا

تا تو هم صحبتی ای دوست، جهان زیرِ پر است!

 

سحرِ بی تو سحر نیست، گذر در ظلمات!

نفسِ بی تو نفس نیست، هبا و هدر است!

 

خود، تو روح سحری، با تو من از خود به درم،

هر كه با روح سحر باشد، از خود به در است

 

با سحر همسفرم، رو به چمنزار امید،

یعنی آنجا كه تو می تابی و دنیا سحر است!

 

جای دل، آتشی از مهرتو در سینه روان

جای خون، عشق تو در جان وتنم شعله ور است

 

 

"فریدون مشیری"




دوشنبه 7 مرداد 1392 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin


Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگر